آیساآیسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

من و دخترم

دیروز26دی خونه مامان بزرگ

دخمله قشنگم دیشب خونه مامان بزرگ اینا بودیم کلی بهشون زحمت دادیم شب واسه خواب بردمت اتاق عمو وحید اما در رو نبسته بودم خودمم کنارت دراز کشیدم شما هم سینه خیز خودتونو کشوندید سمت در اتاق تا با عمو وحید بازی کنید وسط راه هی خسته میشدید و چهار دست و پا می ایستادید اما جرات نداشتی چهار دست و پا راه بری اونوقت دوباره سینه خیز می شدی و می رفتی، گه گاهی هم منو نگاه میکردی تا بغلت کنم زودتر برسی اما من فقط نگات میکردم و از تلاشت لذت می بردم عزیز دردونه مامان تازشم دیشب به جای کمک به مامان بزرگ مهربون دو تایی رفتیم بیرون قدم بزنیم تا حوصله شما بیاید سرجاش و کمتر غرغر کنی ، مامان بزرگی دستت درد نکنه - دوست داریم - عمو حمید جونم که حسابی د...
27 دی 1390

کوتاهی مو

دخمله گلم بابایی جونت دیروز موهاتو کوتاه کرد تا نره تو چشمت خیلی بامزه شدی تخس شدی جیگمله مامان دوســــــــــــــــت دارم نفســـــــــــــــــــم ...
26 دی 1390

دیرم شد

مامانی امروز قرار بود صبح ببرمت خونه مامان بزرگ بعد برم سرکار ، اما شما که  همیشه از ٦ صبح بیدارید خوابه خواب بودید ، منم دلم نیومد بیدارتون کنم در نتیجه دیرم شد تازه بازم ساعت ٨:٣٠ به زور بیدارت کردم تا بریم الهی قربونت برم اینجا ساعت 8 صبحه شما هم خوابه خوابید بمیـــــــــــــــــــــــــــرم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــرات ...
26 دی 1390

بدون عنوان

نفسه مامان کارم شده هر روز از شما تعریف کردن آیسا امروز اینکارو کرد ، آیسا امروز اون کارو کرد به قوله همکارام انگار تو دنیا فقط من بچه دارم اونم یه دختر مامانی منم بهشون گفتم وقتی بچه دار بشن میفهمن که نی نیشون همه چیزشونه عشقشون ، زندگیشون ، نفسشون آخیش که چقدر دوست دارم چقدر هر روز خدا رو شکر میکنم که تورو بهمون داده، چه قدر زندگی با تو شیرین تره عزیزم اینجا عشــــــق هســــــــت                    زندگـــــی هســــــــــــــت                ...
25 دی 1390

بدون عنوان

عزیزه دلم امروز یکشنبه 25 دی ماهه از الان خودمو برای هفته بعد که به خاطر تعطیلیا یه روز در میون میرم سرکار آماده کردم، کلی خوشحالم که قراره با هم باشیم دیگه این دفعه نمیرم سرکار، قول میدم نفســـــــــــــــــــــــــــــــــــم تازگیا شبا باید به زور بخوابونیمت ، بابایی این امر خطیرو به عهده گرفته چون من نمیتونم عسلم یه کتاب خریدم تا از این به بعد سوپاتو با برنامه و متنوع بهت بدم، روی جلدش عکس یه نی نی نازه تو هم میری هی صورتتو میچسبونی به عکس نی نیه قربونه دله کوچولو و مهربونت برم عاشقه وقتایی هستم که با هم رو تخت دراز میکشیم و بازی میکنیم کلی میخدیم و جیغ میکشیم، همسایمون فکر میکنه مامانی از پس آیساش بر نمیاد اونوقت ...
25 دی 1390

عروسک مامان

دلبرم این پنج شنبه و جمعه هم نتونستیم با هم باشیم چون مامانی سر کار بود ببخشید عزیزه مامان عـــــــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــــــقتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ...
22 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و دخترم می باشد